معبود
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه ی دیواربه دیوار
دربادیه سرگشته شمادرچه هوایید
گرصورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید
ازخواجه ی آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهرجان کو اگر از بحر خدایید
بااین همه آن رنج شماگنج شما باد
افسوس که برگنج شماپرده شمایید
   استادمولوی
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:48 توسط کبوتر عاشق
|

ياد
دل زميان جان ودل قصدهوات مي كند
جان به اميدوصل توعزم وفات مي كند
گرچه نديد جان ودل ازتووفابه هيچ روي
بر سر صد هزارغم ياد جفات مي كند
جان ودلم به دلبري زيروزبر همي كني
وين تونمي كني بتا زلف دوتات مي كند
  عطار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:40 توسط کبوتر عاشق
|

سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان
سروچمان من چراميل چمن نمي كند
همدم گل نمي شود يادسمن نمي كند
دل به اميدوصل توهمدم جان نمي شود
جان به هواي كوي توخدمت تن نمي كند

        

+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:2 توسط کبوتر عاشق
|

خاطره
بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم
شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
درنهان خانه ی جانم گل یادتودرخشید
باغ صدخاطره خندید
عطرصدخاطره پیچید:
یادم آمدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی برلب آن جوی نشستیم
توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت
من همه محوتماشای نگاهت
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ی ماه فروریخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب وصحراوگل وسنگ
همه دل داده به آوازشباهنگ
یادم آیدتوبه من گفتی:ازاین عشق حذرکن!
لحظه ای چندبراین آب نظرکن آب آیینه ی عشق گذران است
توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردادلت که بادگران است!
تافراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن!
باتوگفتم:-حذرازعشق؟ندانم
سفرازپیش تو؟هرگزنتوانم
روزاول که دل من به تمنای توپرزد
چون کبوترلب بام تونشستم
توبه من سنگ زدی!من نه رمیدم نه گسستم.
بازگفتم که:توصیادی ومن آهوی دشتم!
تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم!
حذرازعشق ندانم.
سفرازپیش توهرگزنتوانم نتوانم!
اشکی ازشاخه فروریخت!
مرغ شب ناله ی تلخی زدوبگریخت!
اشک درچشم تولرزید
ماه برعشق توخندید!
یادم آیدکه دگرازتوجوابی نشنیدم.
پای دردامن اندوه کشیدم.
نگسستم نرمیدم...
رفت درظلمت غم آن شب وشبهای دگرهم!
نگرفتی دگرازعاشق آزرده خبرهم!
نکنی دیگرازآن کوچه گذرهم...!
بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم...
فریدون مشیری
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:29 توسط کبوتر عاشق
|

تومرو
گررود دیده وعقل وخرد وجان تومرو
که مرادیدن توبهترازایشان تومرو
آفتاب وفلک اندر کنف سایه ی توست
گرروداین فلک واخترتابان تومرو
ای که دردسخنت صافترازطبع لطیف
گررودصفوت این طبع سخندان تومرو
اهل ایمان همه درخوف دم خاتمتند
خونم ازرفتن توست ای شه ایمان تومرو
تومروگربروی جان مراباخودببر
ورمرامی نبری باخودازاین خوان تومرو
باتوهرجزوجهان باغچه وبستان است
درخزان گربرودرونق بستان تومرو
هجرخویشم منما هجرتوبس سنگدل است
ای شده لعل زتوسنگ بدخشان تومرو
لیک توآب حیاتی همه خلقان ماهی
ازکمال کرم ورحمت واحسان تومرو
هست طوماردل من به درازای ابد
برنوشته زسرش تاسوی پایان "تومرو"
" مولوی"
من ازنهایت شب حرف می زنم
من ازنهایت تاریکی
وازنهایت شب حرف می زنم
اگربه خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که ازآن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
نظر یادتون نره  
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:6 توسط کبوتر عاشق
|

|